زمین دیر است برای غریبی-دلتنگیام چشمهایام بر راهآهنهای غروب.. خط افق را تا گیسوان تو دراز میکشم تو در آغوش منی زمین تنگ است برای غریبی-دلتنگیامترجمه از کوردی:http://shahabaddinkurdi.blogspot.com/2011/01/blog-post.html
فهرست اشعار
بوز
همهی اندوههای جهان در بالش من غصه میخورند وقتی نسیم موهایت.. هوای این اتاق را عوض نمیکند..
هاشور میخورم
هاشور میخورد زندگی و تمام لحظههایی که باران موهایت آسمان ذوزنقهایم را... در خاطره تقویم میکنی... از صفحهها قرمز شدهام..... خانمپریود عاشقانگی شما جنین تنهاییام را سقط کرد میفهمی؟
مراعات
من مژهی چشمهای تورا می شمارم تو هم روزهایی را که با دیگری هستی ورق بزن بعد از شب به خیرهای تو من نمیخوابم دروغ نشانی مراعات را نیز گم کرده است (شین-شین)چهارم ژانویه ۲۰۱۱.... چهاردهم دیماه ۱۳۸۹
دایناسور...
دایناسورهای عزیز برگردید...من آنقدر گریه خواهم کرد که زمین ، آب برای شما هم داشته باشد... اینجا عاشقها را نیز به خاطرلهجه و زبان مادری شان محاکمه میکنند.. عصر شما بهتر بود..۱۴ اکتبر ۲۰۱۰.ساعت ۱۱:۳۹
برگشتن
Shahabaddin Sheikhi (38)برگشتم حساب چشم هایت و دل تنگی های خودم را می رسم....23 نوامبر 2010
سیگارت را قدم می زنم
این منم که در فنجان قهوه ات ماه چشمانات را بغل کردهام. در متروهای بی خیابان مرا بنوشاینروزهانه فوتبالنه سیاستبدون چشمهای توطعم سیگار بهمن وکافههای تهران را نمیدهدمادرانی که پسرانشان ندای خیابان شدتیتر روزنامهنگاران بی روزنامه شدندبچه که بودم استخوانام از پوست دستم بیرون آمدسفر که کردمقلبم استخوانی ابدی شد در سینه ام...در خیابانهایی که تو نیستیسیگارت را قدم می زنمتا خط قرمزلب هایات..توقف اصلا ممنوع نیستنگران نباش گلماینجانه قصابهانه پاسبانهاسیبیل ندارند...
ترجمه ی سه شعر از بهزاد کوردستانی
شعر ها: بهزاد کوردستانی مترجم: شهاب الدین شیخی سرودی برای سر انجامای از شهر اشغال شدهتبعیدیای نا مرگ کوه قدمکفش از آتش پوشیدهراه شعله ی خنک آورنسیم آغوش گشودهبوی تفنگ لبریز آفتابجنگجوی جنگ ترسانتا بخشش را به خاک وخاک را از حق خویش باردار نسازیتا آفتاب را بر سرمای تمام کوچه ها تقسیم نکنیآرام نمی گیری و آرام نخواهی گرفت.ای زبانت سوار بر اسب آب ای آماده ی دل بر دریای آتش خروشیدهای از آبشار روح توجهان از خنکا لبریزتا کودکان را رقص آموز و رقص لبریز از...
اتفاقن هیچ کدام تان آدم نیستید... شاعر چه عرض کنم
اتفاقن هیچ کدام تان آدم نیستید...شاعر چه عرض کنم از کسی تا کسی این دستم بر آسمان نمی نویسدنه! ببخشیدآسمان این دستم تا آن دستم دست از آستین زمین نمی بارددوباره از اول می نویسماشکالی نداردلبریز حس دور دور دور دورسفر در دل ام..در گلویم... جاده است و تهران هنوز خیابانی چروک است...پیراهن زرد ارغوان!نه!!! باور کن دروغ می گویمآسمان می داندتنها من ام که در زمین نازنین می روماز هر چه پنجره و مادرم که 27٭ارغوان می نوشتم-اتوبوس پاره خطی کوتاه است –برای این جادهآقای مسافر( اگر بنویسم...
عاشقانه های یک چاقو کش برای خانم دست برفی-قسمت دوم
شماره ی 8:از آب های جهانکه بر آنها دراز کشیده بودم زخمه میزند ریگزار استخوانهای کتفم را از قلههایی که با رمز نام تو فاتح شدم پایم در مرداب درهایفرو میرود از خیابانی که از گیسوان تومیبافته ای یمچون سگی ولگرد زیر گل گیر های ماشینی لاشه شده ام...اما...هنوز خیال که میکنمیعنی تو11/01/20099:آن که زود میآیدزود میرودآن که دیر میآیدزود میرود آن که نمیآید همزود میرود..چه فکر کردهای خانم اینجا دل است قهوه خانهی عشق که نیست..29 بهمن 138710:راه افتادم وبه راه نیامدی دریا...